28/2/91
1:35 ع
قرآن رو باز کرد.....از زیر برگهای لطیف قرآن که تشعشع نورش چشمهام رو متأثر میکرد یه گلبرگ گل سرخ چید و آروم مقابل صورتم گرفت:اینم سهم تو!
_سهم من؟!!!
_جبرانیه!!
_...چی ؟؟!!!!
_خدا باهات معامله کرده دیگه....
نفهمیدم حرفشو اما احساس کردم دلم ذوق مرگ شد!!!
به چشمام خیره شد ...ممتد و متین....احساس کردم همه ی دنیا تو چشماش خلاصه شد...اشکامو پاک کرد...صورتم طراوت گرفت گفتم:علی! می بریم؟؟!
_نه...باش...بعد با یه حالت غصه دار گفت: تا کی میخوای ببرنت؟؟!! بیا ...خودت بیا...
_نمیتونم!
_کشتی منو با این همتت....بیا دیگه!....(وباشیطنت خاصی اضافه کرد):چشم انتظارم ها!
چند ثانیه ای گذشت...لباسم عطر گلبرگ گل سرخ گرفته بود...خبری از علی نبود...مؤذن، جاده های زمین رو به عطر حضرت رسول متبرک میکرد:اشهد أن محمد رسول الله
و..............
کاش میتونستم به همه بگم تا هستی غمی ندارم!

13/12/90
1:21 ع
امروز که صدای داد وبیداد پسر همسایه همه ی ساختمان رو رو سرش گذاشته بود وهیچ کس جلو نمی رفت ببینه آخه اختلاف بر سر چیه و چرا اینها اینجوری به جون هم می پرن، دلم یه مروری کرد همه ی سالهای گذشته رو و آه و حسرت نهاد دلم رو فرا گرفت ...راستی خونه های آپارتمانی و سبک زندگی غربی چه بلا هایی که به سر ما نیاورد و خودمون ازش غافلیم ...چقدر مارو این سبک زندگی از دین و مسلمونی جدا کرده ...یادمه بچه که بودیم یه خونه داشتیم با یه حیاط یه جریبی که سر و تهش برای تمیز کردن ،جون آدمو در می آورد ...یادمه اگه یکی زنگ در خونه رو میزد (اون روزا نه آیفن معمولی بود نه تصویر دار!!!)برای جواب دادن بهش باید یه جریب زمین رو گز می کردیم و می رفتیم دم در تا تازه می فهمیدم کیه و با کی کار داره اونوقت تو همین شرایط محال بود با همسایه ها قرارهای ساعتها گفت و شنیدمون ترک بشه ...هر روز حیاط یه همسایه بساط آش و... برقرار بود و ما هم بابچه ها تو اون فضای بزرگ انواع بازیهای شیرین بچگی رو تجربه می کردیم... |
16/9/90
12:24 ص
ظهر ظهر عاشوراست ...اکنون زمانه رسالت جدیدی است و علمدار و محور این رسالت بزرگ عقیله بنی هاشم ،زینب کبری است و اینجاست که بار دیگر زن نقش کلیدی دیگری می یابد وزینب (س) در این عرصه چنان خوش می درخشد که کوفیان خود اذعان می دارند که زن و مرد این خاندان ذلت ناپذیرند و زنانشان صلابت مردانه ای دارند که مردهای تاریخ باید سالها زانوی ادب در پیشگاهشان برخاک نهند و در مکتب ایشان تلمذ نمایند! |
6/9/90
10:54 ع
می خواهم صبور باشم ...نمیتوانم ...از همان لحظه ای که مادرت قنداقه ات را بلاگردان ما کرد دلم دیگر آرام نگرفت! میخواهم صبور باشم اما... از همان لحظه ای که پدر دستهای کوچکت را بوسید و گریست دلم لرزید |
29/8/90
7:0 ع
آبی قلم روی حوض سفید کاغذ منو یاد خاطرات کوچه های پر از یاد تو انداخت دلم یهو لغزید روی بوم احساس تو رو داشتن ...چشمام همه ی تنهایی هام رو با حضور تو پر کرد و من تشنه شدم ....تشنه ی قشنگی نگاه مهربونت . |
15/7/90
10:5 ص
قدم قدم به تو نزدیکتر...نه دور شدم
ولی همیشه برای تو ناصبور شدم!
نمک نمک تو به کام دلم گره خوردیمزاج و ذائقه ات را ندیده شور شدم!!!خزان خزان دل این صبح وشام می لرزدکه در بهار نگاه تو ...وقف هور شدم!هوس هوس دل مجنون من هوایی شدخدا کند که به لیلی رسد خمور شدم!شبی لغت به لغت واژه می شوم اماکلیم را چه خبر ،من مقیم طور شدم؟!سواد خواندن چشمت ندیده ،تاب دلمزحد صبر گذشته است من شکور شدم!فضای قصه ی من با تو وصف یعقوب استبیار پیرهنت را .....دوباره کورشدم!!!
12/7/90
5:36 ع
تصویر زخم کهنه ی فرات بر چادر خاکی همیشه تشنه ات بانو چه جلوه ی تلخی داشت در محضر مستسقیان کور دل کج فهم....
چه کرد با دل تو لبهایی که از جرعه های شراب ملکوتیان مست و به حسرت نگاه آخرین تو مبتلا بود....
بانوی من دلت را حسین (ع) تا کجا کشاند که طاقت بی برادری برایت قلیل باشد؟!!!

6/5/90
1:22 ع
مردی دوباره حس دلم را ورق زده
شوقی جوانه در دل این بی رمق زده
چون شمع ،تب گرفته نفسهای چشم من
این قطره های تشنه، به روحم طبق زده
من سالهاست چشم به راهش نشسته ام
او طعنه ی دوباره بر این ماسبق زده
بیخود که نیست یکسره بر در نشسته ام
انگشت اعتبار تو ای عشق ،تق زده
از این صریح تر ...نه کمی عاشقانه تر
مردی دوباره حس دلم را ورق زده !!

10/4/90
12:18 ص
شب جمعه ست ...یه دفعه ای دلم پرمیکشه تو حریم باصفات نگاهم تو قشنگی آسمون دور میخوره ووصل میشه به چابکی قلمم که حالا دیگه عزم جزم کرده واسه نوشتن سفرنامه ی عشق...و این بار دلمه که با جوهر احساسش رو صفحه ی کاغذ جولان میده و همسفر با خاطراتم عطر افشانی میکنه...
18 خرداد 1390 ...ساعت 8 صبح
پشت حریم باصفای امامزاده حسین ...دقیقا روبروی نگاه شهدا یه کاروان کربلایی آماده حرکت...اگه تو چهره ها دقت میکردی به خوبی میتونستی فرق زائر و غیر زائر رو تشخیص بدی.... چهره ی زائرا پر از شور و شعف بود و چهره ی بدرقه کننده ها پر از اشک حسرت و لبها پراز ذکر ملتمسین دعا...و....حرکت......
نگاهم چرخی زد و همه ی لحظه های خداحافظی رو ...همه ی چهره های حسرت زده بچه ها رو تو حافظه م ثبت کرد ...تا آخر جاده دستهای برافراشته شون تو قاب چشمهام جولان میداد ...ومسیر تا عشق آغازیدن گرفت....
دلم این بار یه گواهی دیگه میداد ...دفعه ی سوم بود که زائر دلخسته ی حریم آقام میشدم ...این بار یه جور دیگه انتظار رسیدن داشتم ...تو اتوبوس هر کی هر جوری میتونست پذیرای دیگری میشد ...مدیر کاروان حرفهای زدنی رو گفت و....
اواسط راه بودیم ...تو خواب و بیداری ...یه چیزایی به گوشم میرسید...ذکر مصیبت خانم فاطمه زهرا(س) بود ...یه حال عجیبی بهم دست دا ...چقدر حسرت زیارت خانوم به دلم مونده..اصلا سفر کربلا و ...روضه ی زهرا(س)..؟؟!...دوباره یه قطره حسرت راه نگاهمو سدکرد وآروم تو شیار دلم چکید رو نقطه ی آرزوهامو ....غوغا کرد....
لبهام هم با دلم همنوا شد...و پر شد از ذکر متبرک خانومم....از همین لحظه ها من سفر دلم رو با سفر جسمم گره زدم...دلم اهل بقیع بود...چشمام مشتاق حرم آقام و جسمم در تلاطم بین الحرمین...
رسیدیم به تابلوهای کیلومتر شمار کربلا... مرد میخواست که از کنار این تابلوها رد بشه و تپش دلش رو کنترل کنه...
شب قصر شیرین موندیم و صبح رسیدیم به مرز...سرمرزهای عبور...عبور از خط خویش به دیگری... شاید از خویش به سوی او... (السلام علیک یا ابا عبدلله)
نمیدونم برسر چشمهام چی اومد... که از همین لحظه ها در مسیر تا حسین (ع) هوایی شد....
ادامه دارد...

9/4/90
10:24 ع
تو از اول هم نمیخواستی منو با خودت ببری ...همه ی اینا یه دلخوشی بود.... برای اینکه نبرم ...کم نیارم....
پشت سر هم میومدی...با شاخه های گل ...تو یه ساعتهای خاص قشنگ...مثل یه برنامه ی از پیش تعیین شده ...
تا نگام تو چهره ی معصومت گره میخورد....چشمات پر میشد از ستاره....اون لحظه ها چشات نقاشی آسمون زندگی من بود
_بازم اومدی احوالپرسی؟؟ اومدی یه بار دیگه دلخوشم کنی و بری؟؟
بس کن علی! ...این همه سال ...این همه ساعت...این همه وقت...باور داری سخته؟؟؟؟!!!!
راستی این بار حال و هوای حاج حسین هم فرق میکرد .... البته با وجود رفیق فابریکش بایدم فرق کنه حالش....
دوازده سال گذشته... چقدر زود گذشت...تا رسیدم به حاجی یاد تو افتادم...بغضم گرفت ...نفهمیدم چی شد...
فقط احساس کردم حاجی دلش به حالم سوخت... اما این بار یه جور دیگه...
_انقدر لبخند تحویل من نده.... انقدر آروم نباش انقدر خوش بین نگام نکن...
فکر نمیکنی اگه مرد این میدون نباشم ؟...اگه مایه ی خجالتت بشم ... اگه نتونم ...چی میشه؟؟ ...
تو چقدر ساده میگیری همه چی رو؟؟
تو رو خدا ببین...این همه ناله کردم ...فقط دستشو برام تکون داد ..لبخند زد... بعد دوباره مثل همیشه تو آبی آسمون گمش کردم...
آخه دلت میاد؟؟ وقتی لحظه های قشنگ بودنت تموم میشه... من دوباره اسیر دنیا میشم....
دلت میاد این همه منو...هیچی ...هرچی تو بخوای...دیگه شکایت نمیکنم...برای من همینم غنیمته....

پیام رسان